
باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است
كاش محتشم زنده بود و شعري براي اين زمان و اين ايام مي سرود كه چه امري خلق را اين چنين به تكاپو انداخته.
به هر كوچه و پس كوچه اين شهر كه قدم مي گذاري جواني بالاي نردبان است و ريسه چراغ مي زند، اين ريسه ها مثل دل هاي بي قرار منتظران نگار است بر سر كوچه بهار. آنطرف تر پيرمردي روي زمين نشسته و بسته هاي هديه را مرتب مي كند، كودكان هم مشغول بازي .
چه خوش است اين ايام ، همه شادند و مسرور ،ولي از عمق نگاه ها بغضي كهنه فرياد مي زند كه آخر مگر جشن تولد بدون حضور صاحب جشن و صاحب عصر ممكن است ؟چه بگويم !
چه بگويم زآن درد كهنه وجودم كهاز بس ترميم نشده ،چرك كرده و همين امروز و فرداست كه مرا از پاي درآورد،البته اين دو روز هم عاريه اي زنده بوده ام ،فقط به عشق وصل دوست ،كه هر چه دارم از اوست.
خاكي
87.5.21
